گفتگوی تنهایی "4"

خرید بک لینک

پژواک دلی که همیشه دیر رسید ...

من شاعرم
نویسنده ام
یکی اومد توی زندگیم که چشماش غزل داشت
حرف زدنش غزل داشت
نفس کشیدنش غزل داشت
برای همین همیشه صداش میکردم غزلم :)
چهار سال کنار هم بهترین روزای زندگیمون رو گذروندیم
شد تمام داراییم بین دنیایی که هیچکس نبود منو بفهمه حتا یه ذره
بزرگترین آرزو و خواستم از خدا بود
خدایی که اینبار هم مثل همیشه من رو ندید و نشنید...
موانع زیادی سر راه ما بود که همشون قابل حل بودن
ولی یه چیز اساسی بود که نمیذاشت ما مال هم باشیم
خونواده هامون
این بزرگترین مانع ما بود
به هردومون ظلم شد
محبوب من رو به زور نشوندن پای سفره عقد پسرعمش
محبوب من کوچکترین علاقه ای بهش نداشت، بهش نداره و بهش نخواهد داشت
یه زندگی سرد رو بهش تحمیل کردن
و من هم تموم شدم...
وقتی به یکی میگی اگر نباشی میمیرم صرفا مرگ جسمی نیست
میتونه مرگ احساسات باشه، مرگ روح آدم باشه و میتونه سردی یک آدم باشه
برای همین حتا [تاریخ روی سنگ قبرا هم واقعی نیست
کی میدونه هرکسی دقیقا کی و کجا مرده]
یکی زمانی که پدر مادرش رو ازدست داده
یکی زمانی که شغلش که براش کلی زحمت کشیده از دست داده
و خیلی مثال های دیگه... یکی هم مثل من و غزلم
اگه زندگی رو دارم میگذرونم فقط و فقط به کمک عکس و خاطراتش و این بیت از حضرت سعدیه که میگه
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی...


برچسبها: آپامه, غزل, دلتنگی, غم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱| ساعت 18:49| توسط آبتین (ا.م.ک)|


دلتنگ تو...

ما را در سایت دلتنگ تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 1:03

صفحه بندی